19-بار گناه ، داستان اول (1)
نینی نازم این داستان اوله . منتظر قسمت های بعدش باش!! قسم میخورم که چیزی هم جز واقیت ننویسم یکی بود یکی نبود ی روزی زیر آسمون پهناور خدا صبح ،تو ی هوای گرم وسط تابستون ی نوزاد کوچولو پا به این دنیا گذشت ، مادر 26 ساله ی بچه که از ترس دردای بی امان زایمان به سزارین رو آورده بود تو اتاق عمل زیر دست دکتر و پرستارا بیهوش بیهوش بود و هیچ وقت لحظه ی به دنیا اومدن کوچولوش رو ندید ، بابای نینی اما مضطرب و نگران تو راهرو با خونوادش قدم میزد، از هر دکتر و پرستاری که رد میشد سراغ زنش رو میگرفت اما انگار هیچکی جواب گو نبود، چند ساعت کش دار گذشت ، بلاخره مامان نینی به هوش امد و پرستارا دختر کوچولو رو توی بغلش گذاشتن، وقتی که تو سونو ...
نویسنده :
💚رستا💙
0:44




