جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

19-بار گناه ، داستان اول (1)

نینی نازم این داستان اوله  . منتظر قسمت های بعدش باش!! قسم  میخورم که چیزی هم جز واقیت ننویسم یکی بود یکی نبود ی روزی زیر آسمون پهناور خدا صبح ،تو ی هوای گرم وسط تابستون ی نوزاد کوچولو پا به این دنیا گذشت ، مادر 26 ساله ی بچه که از ترس دردای بی امان زایمان به سزارین رو آورده بود تو اتاق عمل زیر دست دکتر و پرستارا بیهوش بیهوش بود و هیچ وقت لحظه ی به دنیا اومدن کوچولوش رو ندید ، بابای نینی اما مضطرب و نگران تو راهرو با خونوادش قدم میزد، از هر دکتر و پرستاری که رد میشد سراغ زنش رو میگرفت اما انگار هیچکی جواب گو نبود، چند ساعت کش دار گذشت ، بلاخره مامان نینی به هوش امد و پرستارا دختر کوچولو رو توی بغلش گذاشتن، وقتی که تو سونو ...
7 اسفند 1391

36-هم خیلی خوشحالم هم یکمی ناراحت!

سلام گوجه سبز  تقریبا ۳ سانتی مامان ، اصلا باورم نمیشه که تو حدودا ۳ سانتیمتر هستی!!!!! ۳ سانت خیلی کوچولویه  مامانی جون!!!!!! وااای حتا از فکرش قند تو دلم آب میشه ....۳ سانت!!! یکمی هم استرس میگیرم چون میترسم که اتفاقی خدایی نکرده برات بیفته مامان عاشقته عزیز دلم، دیشب از شوق سلامتیت تا صبح خابم نبرد ، همش دلم میخواست بشینم تا صبح با یکی حرف بزنم و خوشحالی کنم ..... به خاطر همین تا صبح عین جغد بیدار بودم و در حال حاضر شما ی مامان داری با چشمای پف کرده ..موهای ژولیده که هر ۳ مین ی بار خمیازه میکشه!!! داداش آیدین بهم غر میزد که ت...
6 اسفند 1391

34-یه اتفاق وحشتناک ... خدایا خودت به خیر کن:((

از همه ی مامان هایی که تو این زمینه تجربه دارن ، خاااااااااااااااااااااا هش میکنم تا کمکم کنند ،   عزیزم برای هزارمین باره که از خدا میخام تا بلایی سرت نیمده باشه... امروز حدودا نزدیکای یازده و نیم صبح بود که از خواب پاشدم ، دیشبش تا ساعت ۲ نصفه شب بیدار بودم و فیلم میدیدم . از صبحش که پاشدم حس کردم که مثل همیشه نیستم ،کسل و بی حوصله بودم و خسته ..... انگار شبش کوه کنده بودم بلند شدم به زحمت رفتم حموم تا ی دوشی بگیرم بلکه سر و حال بشم...تو حموم زیر دوش آب گرم، بی هالتر شدم طوری که اصلا نمیتونستم وایسم .. خیلی خسته و بی حال بودم، و سرم هم درد میکرد،... به هر زحمت و سختی که بود حموم رو تمومش کردم ... آخراش دیگه داش...
6 اسفند 1391

35-خدارو شکر!!!

سلام عزیز دلم سلام جوجه .. تو که مامانت رو نصف جون کردی آخه! امروز رفتم سونو عزیزم با اینکه وقت سونوم برای ۲ هفته ی دیگه بود اما خب امروز دیگه به خاطر خونریزی و حال بدم به توصیه خانم دکتر اورژانسی رفتم ، انقدر بی تاب و نگران بودم که همه از دست مامانت کلافه شدن ، مامانم بابام و صد البته آقای دکتر که سونو رو انجام داد!! انقدر ازش سوال پرسیدم که بار آخری از زیر عینکش یه  نگاه عاقل اندر سفیه و ناجوری بهم کرد که فرار رو بر قرار ترجیح دادم! اما میریم سر حال شما .... خوشبختانه و خدارو صدها هزاران بار شکر!!!!!! قلب کوچولوت میزد ، سر جات بودی ، جفت هم بود اما ی مقداری پایین امده بود که گفت باید استر...
6 اسفند 1391

32-بازم آینه شکست :((.....خدایا خودت به خیر کن!

سلام لواشک مامان ، عزیز خوشگلم... خوب پدر مامانت رو در اورد یاااا ... راستش نمیدونم که باید چجوری این خبر رو بهت بدم اما بزار اول از خوش یمن هاش شورو کنیم!!! بابیت شنبه از مسافرت برگشت و کلی هم بهش خوش گذشته بود!!! ارزم به حضور شما که در نبود من و تو با دوستاش رفته بودن مسابقه ی فوتبال و گاو بازی تماشا کرده بودند!!! شبها هم برای خواب میرفتن تو ی دهکده ای چند کیلومتری شهر میخابیدن ، و دسترسی به اینترنت هم نداشتن اما با این حال بابیت هر شب بهمون ز میزد!!! متاسفانه دوربین، اقا یادشون رفته بود ببرن و مارو از عکس بینصیب گذاشتن.... اما من مردم و زنده شدم تا بابیت برگرده..... به خاطر اینک...
3 اسفند 1391

31-داستان های خدا! (۳)

جوجه ،این هم قسمت بدی داستان های خدا، (فقط دومبش زیاد خدایی نیست !! دیدم ،خوهم اومد ازش. گفتم بزارمش!)     کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟   خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر ...
30 بهمن 1391

27-به همسر عزیز و مهربون و با گذشتم... -عشق واقعی

  حرف های زیادی برای گفتن به تو دارم ، حرف هایی که بیشترش غمگینه اما پشتش مثل یک قلب درد کشیده پر از عشقه ، عشق خالص .... این منم ، رستام ، همون رستایی که همیشه بهش میگفتی هنوز خیلی بچه ای .... خیلی مونده تا بزرگ بشی کوچولو ... کجایی؟ کجایی که ببینی همون دختر کوچولویی که حتا بلد نبود آشپزی کنه ، همونی که باشیطونیاش کل شهر از دستش کلافه بودن ، همونی که قسم خورد که اولین اشتباهش آخرین اشتباهشه داره مادر میشه.... عزیزم، میدونم که از همون روز اولی که همدیگرو دیدیم سبب دردسرت شدم، وقتی میگم دردسر یعنی به معنای واقعی دردسر ..... هیچوقت با شرایطی که داشتم باور نمیکردم که باهام بمونی و ق...
27 بهمن 1391